X
تبلیغات
رایتل
..One Last Time
...
اسفند 1396
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29
خاک خورده ها
یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1385
ببینم دوستی شما تا داره؟!

اونروزا ما دلی داشتیم واسه بردن,جونی داشتیم واسه مردن, کسی بودیم , کاری داشتیم , پاییز و بهاری داشتیم,

تو سرا ما سری داشتیم, عشقی و دلبری داشتیم.

با یه شکلات شروع شد, من یه شکلات گذاشتم تو دستش اون هم یه شکلات گذاشت تو دست من.

من بچه بودم اون هم بچه بود....           سرمو بالا کردم, سرش رو بالا کرد, دید که منو میشناسه

خندیدم ,,,  گفت: دوستیم؟

گفتم: دوستِ دوست.

گفت: تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره!

گفت: تامرگ.

خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره!

گفت باشه: تا پس از مرگ!

گفتم: نه! نه! نه! تا نداره!

گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن.یعنی زندگی پس از مرگ.بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من وتو با هم دوستیم.

خندیدم و گفتم: تو براش تا هر جا که دلت میخواد تا بذار. اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا!

اما من اصلا براش تا نمیذارم.

نگاهم کرد,نگاهش کردم.

باور نمیکرد, میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه! دوستی بدون تا رو نمیفهمید.

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق,زندگی یعنی لطافت گُم شدن در نرمی عشق.

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق,رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق.

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.

گفتم: باشه تو بذار.

گفت: شکلات. هر بار که همدیگه رو میبینیم, یه شکلات مال تو یکی مال من!باشه؟

گفتم:باشه.

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.باز همدیگر رو نگاه میکردیم. یعنی که دوستیم.دوستِ دوست.

من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تند و تند اونو میمکیدم.میگفت: شکمو! تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه یه کوچولوی قشنگ.میگفتم: بخورش. میگفت: نه! تموم میشه! میخوام تموم نشه!برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومشو نمیخورد. من همشو خورده بودم.گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخوره,یا کِرما, اونوقت چه کار میکنی؟!

میگفت: مواظبشون هستم, میگفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتم رو میذاشتم تو دهنم و میگفتم: نه! نه!تا نداره! دوستی که تا نداره!

کاش از اول میدونستم که تو صندوقچه ی قلبت کلیدی داری برای در های همیشه بسته!

کاش از اول میدونستم که تو دستای نجیبت مرهمی داری برای زخم این همیشه خسته!

یک سال, دوسال, چهار سال, هفت سال, ده سالِ که شده!

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم.

من همه ی شکلاتام رو خوردم و اون همه ی شکلات هاشو نگه داشه.

اون امشب اومده تا خداحافظی کنه.میخواد بره! بره اون دور دورا.میگه: میرم اما زود بر میگردم.من میدونم که میره و بر نمیگرده!

یادش رفت یک شکلات به من بده! من که یادم نرفته. یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم این برای خوردنه! یه شکلات هم گذاشتم اون دستش.این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت!

یادش رفته بود که صندوقی داره واسه شکلاتاش! هر دوتا رو خورد!

خندیدم. میدونستم دوستی من تا نداره! میدونستم دوستی اون تا داره!مثل همیشه!

خوب شد همه ی شکلات هامو خوردم امااون هیچ کدومشو نخورده. حالا با یکصندوق پر ازشکلات های نخورده چه میکنه؟!

این دیگه فکر نداره وقتی میشنوی میگن تو برو باهام نمون, حتی اسممو نیار. اگه یک شبِ دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون که تمام فکر من پیشِ تو بود مثلِ تو تو زندگیم هیچکی نبود!

میدونی حرفی ندارم اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون!

میدونی جایی ندارم جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون!

 

                            تقدیم به کسی که می دونم دوستیش تا نداره!

                                                     قشنگ ترین اشتباه زندگیم

 

 

----------------------------------------

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 228573


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها